Toggle stanza 1
از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم
1

از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم

اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم

2

خبر ز سایه خود نیست صید وحشی را

من رمیده چه دانم که در کجاست دلم

3

چه نسبت است به آیینه اشتیاق مرا

که آب گشت و همان تشنه لقاست دلم

4

به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد

به شیوه های غریب تو آشناست دلم

5

به من کشاکش گردون چه می تواند کرد

که در حمایت آن طره دوتاست دلم

6

نگاه حسرت من ترجمان مطلبهاست

اگر خموش از اظهار مدعاست دلم

7

به حسن شوخ ندانم چه نسبت است مرا

که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم

8

برهنه را نتواند برهنه کرد کسی

چه نعمتی است که بی برگ و بی نواست دلم

9

مرا ز نعمت الوان حسن سیری نیست

گرسنه چشم تر از کاسه گداست دلم

10

میی چون خون شهیدان به من کرامت کن

که از خمار چو صحرای کربلاست دلم

11

ز مشت خار و خسم دود بر نمی خیزد

ز بس که واله آن آتشین لقاست دلم

12

ز انقلاب جهان نیستم غمین صائب

که در بلندی و پستی به یک هواست دلم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور