غزل شمارهٔ 6430

Toggle stanza 1
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
1

لب تشنگی حرص ندارد جگر من

خشک از قدح شیر برآید شکر من

2

در مشرب جان سختی من رطل گران است

هر سنگ که از حادثه آید به سر من

3

از مشرق مغرب گل خورشید برآمد

در خواب بهارست نسیم سحر من

4

چون ریگ روان منزل من پا به رکاب است

هر سست عنانی نشود همسفر من

5

در خانه و صحراست به لطف تو امیدم

ای خانه نگهدار من و همسفر من

6

زان زخم نمایان که ز تیغ تو ربودم

افتاد خیابان بهشت از نظر من

7

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست

مجموعه برهم زده بال و پر من

8

مکتوب وفا در بغلم زنگ برآورد

در بیضه عنقاست مگر نامه بر من؟

9

صائب منم امروز که در نه صدف چرخ

پیدا نتوان کرد کسی هم گهر من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور