غزل شمارهٔ 6430
شاعر: صائب
Toggle stanza 1لب تشنگی حرص ندارد جگر من
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
خشک از قدح شیر برآید شکر من
در مشرب جان سختی من رطل گران است
هر سنگ که از حادثه آید به سر من
از مشرق مغرب گل خورشید برآمد
در خواب بهارست نسیم سحر من
چون ریگ روان منزل من پا به رکاب است
هر سست عنانی نشود همسفر من
در خانه و صحراست به لطف تو امیدم
ای خانه نگهدار من و همسفر من
زان زخم نمایان که ز تیغ تو ربودم
افتاد خیابان بهشت از نظر من
در حسرت یک مصرع پرواز بلندست
مجموعه برهم زده بال و پر من
مکتوب وفا در بغلم زنگ برآورد
در بیضه عنقاست مگر نامه بر من؟
صائب منم امروز که در نه صدف چرخ
پیدا نتوان کرد کسی هم گهر من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
خودبین نتوان یافتن آیینهگر من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2516
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
چون آبله در پای من افتاد سرمن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 659
ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

