Toggle stanza 1
نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشان
1

نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشان

نگردد خشک هرگز از قناعت نان درویشان

2

نریزند آبروی خویش بهر عمر جاویدان

که باشد آبرو سرچشمه حیوان درویشان

3

از ایشان جوی همت گر هوای سلطنت داری

که تاج و تخت باشد کمترین احسان درویشان

4

اگر چه دستشان کوتاهتر از آستین باشد

بود گوی فلک ها در خم چوگان درویشان

5

ز کوه قاف اگر باشد شکوه سلطنت افزون

پر کاهی ندارد وزن در میزان درویشان

6

سگ از همراهی اصحاب کهف از شیر مردان شد

مکن دست ارادت کوته از دامان درویشان

7

نباشد ذره ای نومید از احسانشان صائب

ازان گرم است چون خورشید دایم نان درویشان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور