غزل شمارهٔ 6484
Toggle stanza 1محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو
11
محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو
خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو
22
برنمیدارد گرانی راه صحرای طلب
گرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو
33
در سیهکاری سرآمد روزگارت چون قلم
از سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو
44
جامه احرام را بر خود کفن کردن خطاست
گر نداری زنده شب را، در سحر بیدار شو
55
چون حباب از حرف پوچ است این تهیدستی ترا
مهر خاموشی به لب زن، مخزن اسرار شو
66
در خرابی های تن تردست چون سیلاب باش
چون به دیوار یتیمان می رسی معمار شو
77
سخت رویی موجهٔ آفات را آهن رباست
مرد سوهان حوادث نیستی هموار شو
88
چند چون پرگار خواهی گشت بر گرد جهان؟
پای در دامن گره کن مرکز ادوار شو
99
خار بی گل چند خواهی بود از تیغ زبان؟
بی زبانی پیشه خود کن گل بی خار شو
1010
گنج را بی رنج ممکن نیست صائب یافتن
بی تأمل در دهان اژدها و مار شو
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

