غزل شمارهٔ 5394
شاعر: صائب
Toggle stanza 1خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم
11
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم
از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم
22
بادبان کشتی من شهپر پروانه است
سینه بر دریای آتش بی محابا می زنم
33
تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهان
سر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم
44
ذره بیقدرم اما افسر خورشید را
گر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم
55
چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده ام
کاسه در آب گهر درعین دریا می زنم
66
می گشایم عقده های گریه خونین زدل
گربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم
77
دست من گیرای گران تمکین که چون موج سراب
سالها شد قطره در دامان صحرا می زنم
88
از پریشان گردی نظاره صائب سوختم
بخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

