غزل شمارهٔ 182
Toggle stanza 1جلوهٔ برقی است در میخانه هشیاری مرا
11
جلوهٔ برقی است در میخانه هشیاری مرا
از پی تغییرِ بالین است بیداری مرا
22
چون فَلاخَن کز وصالِ سنگ دستافشان شود
میدهد رطلِ گران از غم سبکباری مرا
33
تا نیابم در سخن میدان، نمیآیم به حرف
همچو طوطی لوحِ تعلیم است همواری مرا
44
نیست چون ریگ، روانم در سفر واماندگی
راحتِ منزل بود از نرمرفتاری مرا
55
بس که چون آیینه دیدم از جهان نادیدنی
نیست بر خاطر غبار از چرخ زنگاری مرا
66
مردِ بی برگ و نوا را کاروان در کار نیست
میکند چون تیغ، عریانی سپرداری مرا
77
گوسفندی از دهانِ گرگ میآرد برون
هر که چون یوسف کند ز اخوان خریداری مرا
88
بس که میسوزد دلش بر بیقراریهای من
شمعِ بالین میشود انگشتِ زنهاری مرا
99
نیست غم از تیرباران جوشنِ داود را
میکند عشق از غمِ عالم نگهداری مرا
1010
نسبتِ من با گنه، آیینه و خاکسترست
روسفیدیهاست حاصل از سیهکاری مرا
1111
نیست صائب چاه و زندان بر دلِ من ناگوار
همچو یوسف میفزاید عزّت از خواری مرا
زمین

