غزل شمارهٔ 503
Toggle stanza 1راه خوابیده رسانید به منزل خود را
11
راه خوابیده رسانید به منزل خود را
نرساندی تو گرانجان به در دل خود را
22
تا چو گرداب توان ریشه رسانید به آب
همچو کشتی مکن آلوده ساحل خود را
33
نقد هستی است گرامی تر ازان ای غافل
که کنی خرج به اندیشه باطل خود را
44
نشود خرج زمین قطره چو گوهر گردید
برسان زود به آرامگه دل خود را
55
در چنین فصل بهاری نشوی چون مجنون؟
می شماری اگر از مردم عاقل خود را
66
سر سودازده را تیغ بود سایه بید
وارهان زود ازین عقده مشکل خود را
77
حسن لیلی چه خیال است شود پرده نشین؟
چه تسلی دهی از دیدن محمل خود را؟
88
گوهری نیست درین قلزم خونین صائب
پوچ (و) بی مغز مکن چون کف ساحل خود را

