غزل شمارهٔ 1764

Toggle stanza 1
عمارتی که نگردد خراب، همواری است
1

عمارتی که نگردد خراب، همواری است

گلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است

2

کنون که ابر گهربار و دشت زنگاری است

ز خویش خیمه برون زن، چه جای خودداری است؟

3

برآر سر ز گریبان که دامن صحرا

ز بس که زنگ ز دلها زدوده، زنگاری است

4

ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید

قدم ز خانه به صحرا نه، این چه خودداری است؟

5

در آن رهی که به مستی توان سلامت رفت

قدم شمرده نهادن دلیل هشیاری است

6

مشو به مرگ ز امداد اهل دل نومید

که خواب مردم آگاه، عین بیداری است

7

رسید بر لب بام آفتاب زندگیش

هنوز خواجه مغرور، (گرم) گل کاری است

8

صدف به خاک نشسته است از گرانباری

حباب تاج سر بحر از سبکباری است

9

عزیز ناشده را نیست بیمی از خواری

یتیم را چه محابا ز خط بیزاری است؟

10

میان حسن تو و حسن یوسف مصری

تفاوتی است که در خانگی و بازاری است

11

نمی کشند دلیران به عاجزان شمشیر

سپر ز خصم فکندن گل جگرداری است

12

رهین ناز طبیبان چرا شوم صائب؟

مرا که شربت عناب، اشک گلناری است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور