غزل شمارهٔ 4847
Toggle stanza 1دردی که سازگار تو گردد دواشناس
11
دردی که سازگار تو گردد دواشناس
زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس
22
نان جوین خویش به از گندم کسان
پهلوی خشک خویش به از بوریا شناس
33
هر طایری که سایه به فرق تو افکند
از بهر فال، سایه بال هماشناس
44
از هردری که دست کرم رو گشاده نیست
چون برق و باد بگذر و دارفناشناس
55
هرخون که در دل تو کند دور آسمان
خون جگر مخور، می لعلی قباشناس
66
آب مروت از قدح هیچ کس مجوی
خود را حسین و روی زمین کربلاشناس
77
چون عقل عشق رابشناسد چنان که هست ؟
عیسی شناس نیست طبیب گیاشناس
88
خود را ز چار موجه تدبیر وارهان
دارالامان خاک، مقام رضاشناس
99
هر آدمی که نیست دراو رنگ مردمی
بی قدر و اعتبار چو مردم گیاشناس
1010
این آن غزل که گفت نظیری خوش سخن
اقبال اهل دل ز قبول خداشناس
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

