Toggle stanza 1
رفتن گلزار کار مردم بیکاره است
1

رفتن گلزار کار مردم بیکاره است

برگ عیش دردمندان از دل صد پاره است

2

با دل روشن ز اسباب تنعم فارغم

بستر و بالین من چون لعل، سنگ خاره است

3

از دل عاشق مجو آرام در زندان تن

این شرر در سنگ از بی طاقتی آواره است

4

ناز و نعمت حرص را بال و پر خواهش شود

چهره سیراب، افزون تشنه نظاره است

5

می دواند آدمی را حرص بر گرد جهان

ورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است

6

از دل بی آرزو کوه گران لنگر شدیم

خواب طفلان باعث آسایش گهواره است

7

حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت

همچو قارون گر بود زیر زمین، آواره است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور