غزل شمارهٔ 818
Toggle stanza 1بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
11
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
شیرازه گلزار بود خار و خس ما
22
از خامی ما عشق به زنهار درآمد
خون شد دل باغ از ثمر دیررس ما
33
صائب نفس سوختگان حوصله سوزست
زندان خموشی چه کند با نفس ما؟
44
در غنچه دل زنگ برآرد نفس ما
رسوایی گلبانگ ندارد جرس ما
55
همطالع بیدیم درین باغ که باشد
سر پیش فکندن ثمر پیشرس ما
66
در عالم حیرانی ما جوش بهارست
در ظاهر اگر خشک نماید قفس ما
77
ما چشم ندوزیم به عیب از هنر خلق
هرگز ننشیند به جراحت مگس ما
88
چون سینه خورشید نفس پخته برآریم
چون صبح ندارد رگ خامی نفس ما
99
بیدار شد از ناله بلبل گل تصویر
در خواب بهارست همان، دادرس ما
1010
از باد خزان سرد نگردد دل گرمش
هر غنچه که خندید به روی قفس ما
زمین

