غزل شمارهٔ 4472
شاعر: صائب
Toggle stanza 1گر بی طلب رسد رزق ما را عجب نباشد
11
گر بی طلب رسد رزق ما را عجب نباشد
مهمان نخوانده آیدهرجاطلب نباشد
22
قصد گزند داری ماری که راست گردد
گرچرخ شد مساعد جای طرب نباشد
33
در پرده غیرت ما دندان به دل فشارد
زخم ندامت ما بیرون لب نباشد
44
بی ابری نیست ممکن گردد لب صدف تر
دریا سراب باشدهرجاسبب نباشد
55
داغی که درسیاهی است ایمن زچشم زخم است
روز سیاه ما را پروای شب نباشد
66
دامان رهنوردان پیوسته بر میان است
جان رمیده ماجز زیر لب نباشد
77
تا بی طلب نباشدمهمان نمی پذیرند
در کیش بی نیازان حرف طلب نباشد
88
از راه دور منزل گردد بهشت رهرو
بی لذت است روزی هرجاتعب نباشد
99
در دامن شب آویزچون بسته گشت کارت
کاین جادرازدستی ترک ادب نباشد
1010
از استخوان بی مغزپوچ است حرف گفتن
حرف از نسب مگوییدهرجاحسب نباشد
1111
دامان پاک صائب صبح امیدواری است
گریارمهربان شد با ما عجب نباشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

