غزل شمارهٔ 2214
Toggle stanza 1سفر اهل شوق در وطن است
11
سفر اهل شوق در وطن است
خلوت اهل دل در انجمن است
22
عندلیبی که در خیال گل است
هر کجا غنچه می شود چمن است
33
خنده هر چند کم بود، در وقت
خانه پرداز محنت کهن است
44
غم یکساله را به باد دهد
خنده گل اگر چه یک دهن است
55
رخنه اش سد باب طوفان است
عشق، خضر سفینه بدن است
66
سخن عشق با خرد گفتن
بر رگ مرده نیشتر زدن است
77
آفتابی است بی زوال، سخن
مغربش گوش و مشرقش دهن است
88
یوسف شرمگین معنی را
لفظ نازک به جای پیرهن است
99
مغز گردد در استخوانش نال
چون قلم هر که عاشق سخن است
1010
بر زبان قلم نیاید راست
آنچه از شوق در ضمیر من است
1111
بر بزرگان مشو به حلم دلیر
سپر آفتاب، تیغ زن است
1212
ایمن از گوشمال دوران است
هر که صائب به حال خویشتن است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

