Toggle stanza 1
چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی
1

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی

غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی

2

چاره این چاره جویان را مکرر کرده ام

امتحان از دردمندی ها همان بیچارگی

3

نیستم بر خاطر صحرا گران چون گردباد

کرده ام تا راست قامت، می برم آوارگی

4

گر نمی آری چراغی آه سردی هم بس است

پا مکش ای سنگدل از خاک ما یکبارگی

5

چاک تهمت بود اگر بر جامه یوسف گران

عاقبت شد شهپر پرواز کنعان، پارگی

6

ما عبث در زلف او دل بر اقامت بسته ایم

حاصل سنگ از فلاخن نیست جز آوارگی

7

روزی روشندلان دل خوردن است از آسمان

قسمت اخگر ز خاکستر بود دلخوارگی

8

عیبها را کیمیای فقر می سازد هنر

بر لباس تنگدستان پینه نبود پارگی

9

داشت صائب چاره جویی دربدر دایم مرا

پشت بر دیوار راحت دادم از بیچارگی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور