Toggle stanza 1
خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست
1

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست

که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست

2

ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون

همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست

3

مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید

که دل سفید چو گردید صبح امیدست

4

به گوشمال مده رو سیاه را تهدید

که بنده را خط راه گریز، تهدیدست

5

همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل

که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست

6

خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد

که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست

7

غرور حسن گرفته است دیده خورشید

وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست

8

مباش بی نفس سرد یک زمان صائب

که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور