غزل شمارهٔ 353
Toggle stanza 1به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را
11
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را
ستمگر لشکر بیگانه می سازد رعیت را
22
دو چندان می شود راه از میان راه خوابیدن
به گورافکن، اگر داری بصیرت، خواب راحت را
33
ندارد بخیه ای غیر از فشردن بر جگر دندان
اگر بر دل رسد زخمی ز دوران اهل غیرت را
44
مشو ای شمع از شکر هواداران خود غافل
که کفران سیلی صرصر کند دست حمایت را
55
سویدای دل آتش نمی شد تخم امیدم
اگر می بود آبی در جگر ابر مروت را
66
نیندیشد ز درد و غم دل خوش مشرب صائب
نسازد تنگ جوش خلق، صحرای قیامت را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا تا دیکنیم امروز فردای قیامت را
که چشم خیرهبینان تنگ دید آغوش رحمت را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 65
بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را
به چوب از آستان خویش می رانند دولت را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 351
اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت را
که دندان می گزد پیوسته انگشت شهادت را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 352
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را
فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 354

