غزل شمارهٔ 6386

Toggle stanza 1
عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن
1

عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن

پیش کلیم دست بدر می کنی مکن

2

صدق عزیمت است دلیل ره طلب

تو سست عزم، عزم دگر می کنی مکن

3

قطع ره طلب به تأمل نمی شود

در پیش پای خویش نظر می کنی مکن

4

چون سیل، بی ملاحظگی خضر این ره است

این راه را به قاعده سر می کنی مکن

5

فکر و خیال محرم این شاهراه نیست

هر دم خیال (و) فکر دگر می کنی مکن

6

بی جذبه آفتاب دلیلت اگر شود

از خود سفر به نور شرر می کنی مکن

7

در ره شکنجه ای بتر از کفش تنگ نیست

با خوی بد هوای سفر می کنی مکن

8

در قلزمی که یکجهتان دم نمی زنند

هر دم زدن هوای دگر می کنی مکن

9

آزادگان چو سرو به یک جامه قانعند

هر روز یک لباس به بر می کنی مکن

10

از رشک عشق، غیرت حسن است بیشتر

در ماه و آفتاب نظر می کنی مکن

11

اکنون که برد بی خبری هر چه داشتیم

ما را ز حال خویش خبر می کنی مکن

12

پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار

در پیش گنج، دست به زر می کنی مکن

13

صائب یکی ز حلقه به گوشان زلف توست

او را نظر به چشم دگر می کنی مکن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور