غزل شمارهٔ 5240
Toggle stanza 1عشق را نغمه داود بود شیون دل
11
عشق را نغمه داود بود شیون دل
حسن را آمدن آب بود رفتن دل
22
حاصل عمر گرانمایه چه خواهد بودن
خرج آن مور میان گر نشود خرمن دل
33
می رسد آهن پیکان به هدف از کوشش
نیست ممکن که به جایی نرسد رفتن دل
44
شیشه ای نیست که گردن نکشیده است اینجا
تا نصیب که شود باده مردافکن دل
55
بادبان بال و پر کشتی لنگردارست
مده از دست درین قلزم خون دامن دل
66
شب تاریک بود سرمه بینایی دزد
خال در پرده خط بیش شود رهزن دل
77
بحر و کان در نظرش آبله پرخونی است
بر رخ هرکه گشودند در مخزن دل
88
هست امید که چون ماه به خورشید رسد
هرکه را توشه ره نیست به جز خوردن دل
99
روح بیچاره چه می کرد درین خاکستان
خانه جسم نمی داشت اگر روزن دل
1010
می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا به مغز که رسد نکهت پیراهن دل
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

