غزل شمارهٔ 507
Toggle stanza 1از نظر کرد نهان خط رخ آن مهوش را
11
از نظر کرد نهان خط رخ آن مهوش را
پردگی ساخت شب دل سیه این آتش را
22
چون برآید نفس از سوختگان در بزمی
که نمک سرمه آواز شود آتش را؟
33
زاهد خشک برآورد مرا از مشرب
چون سفالی که کند جذب، می بی غش را
44
آه در سینه من محنت پیری نگذاشت
که کمان دل تهی از تیر کند ترکش را
55
خصم سرکش شود از راه تحمل مغلوب
خاک خاموش به از آب کند آتش را
66
پرده تیرگی دل نشود رخت سفید
چه دهی عرض به صراف، زر روکش را؟
77
در شبستان لحد تلخ نگردد خوابش
هر که در زندگی از خاک کند مفرش را
88
نبرد زخم زبان سرکشی از طینت عشق
چون خس و خار شود بند زبان آتش را؟
99
بر سر رحم نیامد به زر و زاری و زور
به چه تدبیر کنم رام، من آن سرکش را؟
1010
هر کجا اهل دلی نیست مزن دم صائب
نتوان خواند به هر کس سخن دلکش را
زمین

