Toggle stanza 1
گرچه طبعم کم ز خورشید جهان افروز نیست
1

گرچه طبعم کم ز خورشید جهان افروز نیست

در نظرها اعتبارم چون چراغ روز نیست

2

دست اگربردارم از دل، می شکافد سینه را

هیچ مرغی چون دل بیتاب، دست آموز نیست

3

حسن چون بی پرده آید، عشق ناپیدا شود

جوشش پروانه بر گرد چراغ روز نیست

4

خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتند

چون سبو پیوند دست ما به سر امروز نیست

5

دست چون دادی به دستی، قطع الفت مشکل است

دست و پایی می زند تا مرغ دست آموز نیست

6

از شب آدینه روز عشرت ما شد سیاه

صبح شنبه هیچ طفلی این چنین بد روز نیست

7

همتم از شمع باشد یک سر و گردن بلند

آستین بر اشکی افشانم که دامن سوز نیست

8

پرده گوش از صفیر من شود خاکستری

اینقدر با شعله آواز بلبل، سوز نیست

9

روزگاری شد که در سلک سخن سنجان اوست

نسبت صائب به شاه قدردان امروز نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور