غزل شمارهٔ 4121
Toggle stanza 1دل را کجا به زلف رسا می توان رساند
11
دل را کجا به زلف رسا می توان رساند
این پا شکسته را به کجا می توان رساند
22
سنگین دلی و گرنه ازان لعل آبدار
صد تشنه را به آب بقامی توان رساند
33
در کاروان بیخودی ما شتاب نیست
خود را به یک دو جام به ما می توان رساند
44
از خود بریده بر سر آتش نشسته ایم
ما را به یک نگه به خدا می توان رساند
55
در شیشه کرده است مرا خشکی خمار
در موسمی که می ز هوا می توان رساند
66
در هیچ بزم خون ندهد نشأه شراب
این باده در مقام رضا می توان رساند
77
بتوان به چرخ برد به همت غبار جسم
این سرمه را به چشم سها می توان رساند
88
دامان برق را نتواند گرفت خار
خود را به عمر رفته کجا می توان رساند
99
صائب کمند بخت اگر نیست نارسا
دستی به آن دو زلف رسا می توان رساند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آڈیو
0:000:00
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

