Toggle stanza 1
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟
1

تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟

چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟

2

کشتی از دریای خون سالم به ساحل برده ای

صلح اگر بانان خشک از نعمت الوان کنی

3

می توانی خرمنی اندوخت از هر دانه ای

خرده خود صرف اگر در راه درویشان کنی

4

سرنمی پیچد ز فرمان تو گوی آفتاب

از عبادت قامت خود را اگر چوگان کنی

5

عاشقان خون از برای گریه کردن می خورند

تو ستمگر می خوری خون تا لبی خندان کنی

6

از عزیزی می شوی فرمانروای ملک مصر

صبر اگر بر چاه و زندان چون مه کنعان کنی

7

جوهر ذاتی ترا چون تیغ می گردد لباس

از لباس عاریت خود را اگر عریان کنی

8

چند از تیغ شهادت جان خود داری دریغ؟

تا به کی ضبط نفس در چشمه حیوان کنی؟

9

می شود از کیمیای صبر درمان دردها

چند صائب درد خودآلوده درمان کنی؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور