Toggle stanza 1
خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم
1

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم

من این تقویم پارین را به از امسال می دانم

2

تو کز کیفیت حسن چمن بی بهره ای، می خور

که من هر شبنمی را رطل مالامال می دانم

3

مرنج از من اگر جان را به استقبال نفرستم

که از جا رفتن دل را من استقبال می دانم

4

بغیر از زیر بار عشق در زیر فلک هر کس

که زیر بار دیگر می رود، حمال می دانم

5

جنونی کز حصار شهر نتواند برون آمد

من صحرانشین بازیچه اطفال می دانم

6

غبار کلفت از معموره جسم آنقدر دارم

که جغد مرگ را مرغ همایون فال می دانم

7

ز دست انداز دوران گرچه یک مشت استخوان گشتم

ضمیر خلق را چون قرعه رمال می دانم

8

تو کز خط بی نصیبی عیش کن بانقطه خالش

که بی خط، خال را من چشم بی دنبال می دانم

9

ندارد فال بد راه سخن در بزم خرسندی

اگر ادبار رو آرد به من، اقبال می دانم

10

سری از پیچ و تاب زلف او بیرون نمی آرم

وگرنه موبموی رشته آمال می دانم

11

نمی دانم چه حال است این که پیچیده است درجانم

که اهل قال را صائب ز اهل حال می دانم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور