غزل شمارهٔ 3330
Toggle stanza 1هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
11
هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد
22
سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است
غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد
33
ترک دستار سبکبار نگرداند مرا
فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟
44
چند چون عود درین بزم دل سوخته ام
بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟
55
داغ محرومیم از وصل کسی می داند
که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد
66
در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست
که چراغی به سر خاک سکندر ببرد
77
هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است
نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد
88
تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت
صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

