غزل شمارهٔ 1811
شاعر: صائب
Toggle stanza 1به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
11
به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست
22
مگر تو خود به خموشی ثنای خودگویی
وگرنه هیچ زبان در خور ثنای تو نیست
33
شکوه بحر چه سازد به تنگنای حباب؟
سپهر بیسروپا ظرف کبریای تو نیست
44
سپرد جا به تو هر کس ز بزم بیرون رفت
تویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست
55
کدام گهر سیراب بحر و کان را همت؟
که چشمهٔ عرق از خجلت صفای تو نیست
66
شکر به زاغ فرسنی و استخوان به هما
چه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست
77
مگر ز نعمت دیدار سیر چشم شود
وگرنه هر دو جهان در خور گدای تو نیست
88
مگر قبول تو آبی به روی کار آرد
وگرنه بندگی چون منی سزای تو نیست
99
بساز از دل سنگین خویش آینهای
که هیچ آینه را طاقت لقای تو نیست
1010
جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

