غزل شمارهٔ 2189
Toggle stanza 1بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست
11
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست
آوازه حسن تو به رسوایی من نیست
22
هر چند که حسن تو درین شهر غریب است
در عالم انصاف به تنهایی من نیست
33
در دست فلاخن نکند سنگ اقامت
زلف تو حریف دل هر جایی من نیست
44
چون کشتی طوفان زده آرام ندارم
هر چند که عاشق به شکیبایی من نیست
55
در صبح ازل سیر کنم شام ابد را
کوته نظری پرده بینایی من نیست
66
دستم رود از کار ز دامان تو دیدن
مژگان تو هر چند به گیرایی من نیست
77
در چشم تو هر چند که چون خواب گرانم
رنگ رخ عاشق به سبکپایی من نیست
88
ایام خزان گرمتر از فصل بهارم
واسوختگی سرمه گویایی من نیست
99
دارم خبر از راز شرر در جگر سنگ
زنگار بر آیینه بینایی من نیست
1010
بی پرده تر از راز دل باده کشانم
صائب کسی امروز به رسوایی من نیست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

