Toggle stanza 1
قماش چهره یار از بهار معلوم است
1

قماش چهره یار از بهار معلوم است

که روی کار، هم از پشت کار معلوم است

2

ز جسم خاکی ما شور عشق بتوان دید

نفس کشیدن بحر از کنار معلوم است

3

ز نبض موج توان یافت حال دریا را

غم من از مژه اشکبار معلوم است

4

ز تیغ وعده خلافی به خون نشاندن من

ز خاک رهگذر انتظار معلوم است

5

ز سایه پر و بال هما که در گذرست

زوال دولت ناپایدار معلوم است

6

اگر چه گریه فرو می خورد، ز روی صدف

طراوت گهر آبدار معلوم است

7

ز سایه تو سر من به آفتاب رسید

وگرنه قدر من خاکسار معلوم است

8

ز سادگی است درین خاکدان اقامت ما

وگرنه حاصل این شوره زار معلوم است

9

ز روزگار جوانی تمتعی بردار

سبک رکابی باد بهار معلوم است

10

برو طبیب، که جان دادن من از غم دوست

ز رنگ باختن غمگسار معلوم است

11

ز آه و ناله توان یافت سوز هر دل را

عیار شعله زدود و شرار معلوم است

12

برون میار دل روشن از بغل صائب

رواج آینه در زنگبار معلوم است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور