غزل شمارهٔ 241
Toggle stanza 1از سرشک تلخ خود باشد شراب ناب ما
11
از سرشک تلخ خود باشد شراب ناب ما
چون زمین شور از خود می تراود آب ما
22
آبروی گوهر از گرد یتیمی می شویم
بحر را سازد غبارآلود اگر سیلاب ما
33
با کمال بی قراری دلنشین افتاده ایم
در کف آیینه لنگر می کند سیماب ما
44
آه سرد ما جهانی را به شور آورده است
می کند کار نمک در دیده ها مهتاب ما
55
از دل چاکیم در دیر و حرم با آبروی
کافر و مؤمن نمی پیچد سر از محراب ما
66
بحر را وجد و سماع ما به شور آورده است
آه از آن ساعت که از گردش فتد گرداب ما
77
بحر را سرپنجه مرجان نیندازد ز جوش
دست کوته دار زنهار از دل بی تاب ما
88
استخوان در پیکر ما توتیا خواهد شدن
گر چنین گردد گران صائب ز غفلت خواب ما

