Toggle stanza 1
چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم
1

چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم

دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم

2

گر می زنم به هم کف افسوس دور نیست

بال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم

3

اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کمان

دستی مگر به ترکش آه سحر زنم

4

ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مرا

چندان مرو که دامن جان بر کم زنم

5

از گریه شمرده من شد جهان خراب

ای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم

6

در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسد

در تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟

7

از چشم بد چکیده الماس می شود

از گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم

8

هر چند طوطیم، علف تیغ می شوم

از هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم

9

صائب هزار نیش ز هر خار می خورم

در راه عشق گامی اگر بیخبر زنم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور