غزل شمارهٔ 6370
Toggle stanza 1دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن
11
دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن
آیینه چشم شور بود در دیار حسن
22
دام بود به طبع هوسناک سازگار
بیگانه پرورست هوای دیار حسن
33
از عرض ملک نخوت شاهان فزون شود
در دور خط زیاده شود اقتدار حسن
44
چون خط مشکبار، بود پیچ و تاب من
روشن ز روی آینه بی غبار حسن
55
از یکدگر گزیر ندارند حسن و عشق
رنگین ز داغ عشق بود لاله زار حسن
66
گردی است خط ز لشکر زلف سبک عنان
مژگان صفی است از سپه بی شمار حسن
77
چشم وفا مدار ز خوبان که می کند
در هر نگاه جامه بدل نوبهار حسن
88
در زیر خاک ماند نهان چون زر بخیل
هر کس نکرد خرده جان را نثار حسن
99
کوه از خروش سیل محابا نمی کند
فریاد عاشقان چه کند با وقار حسن؟
1010
از صبر و عقل و هوش به خون دست خویش شست
روزی که گشت صائب بیدل شکار حسن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

