غزل شمارهٔ 5787

Toggle stanza 1
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
1

هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم

آسوده است از دل بی مدعا لبم

2

هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست

نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم

3

آه مرا به رشته گوهر غلط کنند

از دل ز بس که آبله چیده است تا لبم

4

منت خدای را که یکی بود حرف من

هر چند شد به عالم صورت دو تا لبم

5

تبخاله ها به ناله درآیند چون جرس

از درد چون شود به فغان آشنا لبم

6

چون گل مگر ز زخم سراپا دهن شوم

کی می کند به حرف شکایت وفا لبم؟

7

چون اهل دل گشاد من از حرف حق بود

آن غنچه نیستم که گشاید هوا لبم

8

دایم ز گریه گرچه مرا چشم و دل پرست

از ناله همچو کاسه خالی لبا لبم

9

از بس ز لب گشودن بیجا گزیده شد

لرزد به خود ز گفتن حرف بجا لبم

10

این چاشنی که قسمت من شد زخامشی

مشکل که بعد ازین شود از هم جدا لبم

11

رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست

از ضعف، حال من نکند گر ادا لبم

12

گر خون شود ز تنگدلیها، نمی برد

چون غنچه التجا به نسیم صبا لبم

13

جان می دهد ترانه من اهل عشق را

صائب به لعل یار رسیده است تا لبم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور