غزل شمارهٔ 822
Toggle stanza 1از خون جگر رنگ پذیرد سخن ما
11
از خون جگر رنگ پذیرد سخن ما
برگی است خزان دیده سهیل از یمن ما
22
محتاج به شمع مه و خورشید نباشد
چون سینه روشن گهران انجمن ما
33
از صحبت ما فیض توان برد به دامن
زلف شب قدرست دل پرشکن ما
44
چون ماهی لب بسته سراپای زبانیم
در ظاهر اگر نیست زبان در دهن ما
55
بی قیمتی ما ز گران مایگی ماست
کاین چرخ فرومایه ندارد ثمن ما
66
از گوهر ما گرچه خورد چشم جهان آب
از گرد یتیمی است همان پیرهن ما
77
از بند لباسیم درین بحر سبکبار
پیراهن ما همچو حباب است تن ما
88
آن خوش سخنانیم درین بزم که باشد
از بال و پر خویش چو طوطی چمن ما
99
در زندگی از بس که به تلخی گذراندیم
از زهر فنا تلخ نگردد دهن ما
1010
صائب اگر از موی شکافان جهانی
غافل مشو از خامه نازک سخن ما

