Toggle stanza 1
به می غم از دل افگار برنمی خیزد
1

به می غم از دل افگار برنمی خیزد

به آب از آینه زنگار برنمی خیزد

2

ز داغ نیست دل دردمند من خالی

که شمع از سر بیمار برنمی خیزد

3

مجو ملایمت از مردم خسیس نهاد

که بوی گل ز خس و خار برنمی خیزد

4

کدام سرد نفس در میان این جمع است؟

که مهرم از لب گفتار برنمی خیزد

5

شکسته تو عمارت پذیر نیست چو ماه

فتاده تو چو دیوار برنمی خیزد

6

به آب هرزه درا تهمت است همواری

صدا ز مردم هموار برنمی خیزد

7

شده است عام ز بس قحط خنده شادی

صدای کبک ز کهسار برنمی خیزد

8

به محفلی که خوشامد فسانه پردازست

ز خواب، دولت بیدار برنمی خیزد

9

چگونه پشت لب یار سبز شد از خط؟

گیاه اگر ز نمکزار برنمی خیزد

10

گذشت حشر و همان خواب خواجه سنگین است

ز خاک زود گرانبار برنمی خیزد

11

گهر شود چو صدف در زمین قابل تخم

ز خاک میکده هشیار برنمی خیزد

12

نمی شود به زر و سیم حرص مستغنی

به گنج پیچ و خم از مار برنمی خیزد

13

اگر نه سرمه خواب است تیرگی صائب

چرا ز خواب، سیه کار برنمی خیزد؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور