Toggle stanza 1
در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟
1

در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟

واکن به ناخن از دل پرآرزو گره

2

جز تیغ آبدار درین روزگار نیست

آبی که تشنه را نشود در گلو گره

3

وقت است شق چو نار شود پوست بر تنم

از بس شده است در دل من آرزو گره

4

بیهوده شاخ گل همه تن دست گشته است

نتوان زدن به بال و پر رنگ و بو گره

5

بی ابر دامن صدفش پرگهر شود

از غیرت آن کسی که کند آبرو گره

6

در عین وصل باخبر از حسرت من است

هر تشنه را که آب شود در گلو گره

7

از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا

چون گوهرست قسمت من از دو سو گره

8

راه سلوک تنگتر از چشم سوزن است

تا کی زنی به رشته جان ز آرزو گره؟

9

صائب هزار عقده دل باز می شود

گر وا شود ز جبهه آن تندخو گره

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور