Toggle stanza 1
من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟
1

من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟

به خون شویم اگر در سرنوشتم آرزو باشد

2

به مرگ خنده خونین نشیند زخم ناسورم

اگر از چرخ مریم دست رشتم آرزو باشد

3

قبول سجده بت نیست در لوح جبین من

چرا طغرای صندل از کنشتم آرزو باشد؟

4

سر و کار دل حق ناشناسم باد با دوزخ

اگر با روی گندم گون بهشتم آرزو باشد

5

تمام عمر تخم آرزو کشتم، ندانستم

که خاکستر بود خرمن چو کشتم آرزو باشد

6

سر فردی چو خورشید از دو عالم آرزو دارم

نه از بالین پرستانم که خشتم آرزو باشد

7

نیم چون کعبه در قید لباس از تن پرستیها

زعریانی پرندی چون کنشتم آرزو باشد

8

خوشم با خاطر فارغ زکفر و دین خود صائب

نه طوف کعبه، نه سیر کنشتم آرزو باشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور