Toggle stanza 1
دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است
1

دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است

زین پریشان نفس آیینه من تار شده است

2

چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها

مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است

3

همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست

هر که را درد طلب قافله سالار شده است

4

هست آگاه ز محرومی من از دیدار

طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است

5

می گدازد چو مه چارده از دیده شور

ساغر هر که درین میکده سرشار شده است

6

نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه

هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است

7

چون سپندست سویدا به دلم بی آرام

خال تا گوشه نشین دهن یار شده است

8

تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان

خار در پیرهن من گل بی خار شده است

9

صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا

کبک من مست ازین دامن کهسار شده است

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…