Toggle stanza 1
دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم
1

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم

در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم

2

فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست

با وجود هستی اظهار فقیری چون کنم

3

خوان خالی می شود رسوا چوبی سر پوش شد

نیستم سیر از حیات اظهار سیری چون کنم

4

عیبجویی زشت و از معیوب باشد زشت تر

سنگ کم دربار دارم بارگیری چون کنم

5

من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب

دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم

6

گرندارم گوشه ای در فقر عذر من بجاست

از گرفتن عار دارم گوشه گیری چون کنم

7

نیستم دلگیر اگر آیینه ام در زنگ ماند

من که اهل معنیم صورت پذیری چون کنم

8

من که از زاغ وزغن صائب خجالت می کشم

بانواسنجان قدسی هم صفیری چون کنم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور