غزل شمارهٔ 178
Toggle stanza 1چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا
11
چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا
می دهد سر در بیابان کوه تمکین مرا
22
گردش چشمی که من دیدم ازان وحشی غزال
در فلاخن می گذارد خواب سنگین مرا
33
پای گل را می گرفت از اشک خجلت در نگار
باغبان می دید اگر دست نگارین مرا
44
می شدی زنار خونین جوی شیرش بر کمر
بیستون گر می کشیدی ناز شیرین مرا
55
بعد مردن نیست حیرت گر ز سر گیرم حیات
گر کنند از خشت خم احباب بالین مرا
66
گرچه خون را مشک میسازم، سپهر تنگ چشم
خون به منت می دهد آهوی مشکین مرا
77
کرد تحسین رسایی های فهم خویشتن
آن که تحسین کرد صائب فکر رنگین مرا
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا
ترزبانی در گلو شد گریه خونین مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 175
خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا
بالش پر می شود سنگی که شد بالین مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 176
شیشه ای، می بود اگر چون شمع بر بالین مرا
از خمار می نمی شد دل سیه چندین مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 177

