Toggle stanza 1
شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلمم
1

شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلمم

نقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم

2

بس که کرده است سیه مست مرا ذوق سخن

می زنم حرف و ز خود نیست خبر چون قلمم

3

جای اشک از مژه ام خون سیه می ریزد

می دود دود دل از بس که به سر چون قلمم

4

هست در قبضه فرمان قضا نبض مرا

از سیه کاری خود نیست خبر چون قلمم

5

صرف گفتار شد از دل سیهی عمر مرا

دل دونیم است ازین راهگذار چون قلمم

6

زینهمه نقش دلاویز که بر آب زدم

گریه و ناله و آه است ثمر چون قلمم

7

زان گهرها که از آن چشم جهان روشن شد

نیست جز آب سیه پیش نظر چون قلمم

8

گرچه سر از خط فرمان نکشیدم هرگز

عمر آمد به ته تیغ بر چون قلمم

9

ره نبردم به سرا پرده معنی، هر چند

عمر کوتاه شد از سیر و سفر چون قلمم

10

راستی بود، اگر بود مرا تقصیری

از چه بستند و گشودند کمر چون قلمم؟

11

جز سخن نیست مرا باغ و بهاری صائب

آه اگر خشک شود دیده تر چون قلمم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور