Toggle stanza 1
مگو عاقل کجا در محنت ایام می افتد
1

مگو عاقل کجا در محنت ایام می افتد

که مرغ زیرک اینجا بیشتر در دام می افتد

2

به ناسازی سری در حلقه سوداییان دارم

که در مغز آتشم از روغن بادام می افتد

3

به حرف تلخ خود را در نظرها می کند شیرین

بلای جان بود شوخی که خوش دشنام می افتد

4

چنان دلبستگی دارم به اسباب گرفتاری

که می سوزم اگر خاری به چشم دام می افتد

5

مزن فال هم آغوشی به آتش طلعتان صائب

که در پروانه آتش ز آرزوی خام می افتد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور