غزل شمارهٔ 3570
شاعر: صائب
Toggle stanza 1باد را راه در آن طره پیچان نبود
11
باد را راه در آن طره پیچان نبود
شانه را دست بر آن زلف پریشان نبود
22
در شهادت دل من همت دیگر دارد
نشوم کشته به زخمی که نمایان نبود
33
عندلیبی که به هر غنچه دلش می لرزد
بهتر آن است که در صحن گلستان نبود
44
دل ز تسخیر سر زلف تو شد شادی مرگ
مور را حوصله ملک سلیمان نبود
55
صحبت دختر رز طرفه خماری دارد
هیچ کس نیست که از توبه پشیمان نبود
66
شرمگینان به خموشی ادب خصم کنند
تیغ این طایفه در معرکه عریان نبود
77
شانه را ناخن تدبیر به سرپنجه نماند
مشکل زلف گشودن زهم، آسان نبود
88
آنقدر شور که باید همه با خود دارد
داغ ما در خم تاراج نمکدان نبود
99
مصرعی سر نزند از لب فکرت صائب
اگر آن زلف سیه سلسله جنبان نبود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

