غزل شمارهٔ 611
Toggle stanza 1گرفتگی دل از چشمِ روشن است مرا
11
گرفتگی دل از چشمِ روشن است مرا
گره به رشته ز پیوندِ سوزن است مرا
22
جنونِ دَوریِ من بیش میشود از سنگ
درین ستمکده حالِ فَلاخَن است مرا
33
درازدستیِ سودای من نه امروزی است
چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا
44
کجا فریب دهد نقش، مرغِ زیرک را؟
نظر ز خانهٔ رنگین به روزن است مرا
55
کسی که عیبِ مرا میکند نهان از من
اگر چه چشمِ عزیزست، دشمن است مرا
66
به وادیی که منم، توشه بر میان بستن
کمر به رشتهٔ زنّاربستن است مرا
77
ازان همیشه بود آبدار نغمهٔ من
که داغِ باده، گلِ جیب و دامن است مرا
88
مرا به شمع چو زنبور، شهد حاجت نیست
که از ذخیرهٔ خود، خانه روشن است مرا
99
من آن چراغِ تُنُک مایهام درین محفل
که چربنرمیِ احباب، روغن است مرا
1010
ازان به حفظِ نظر همچو باز مشغولم
که دست و ساعدِ شاهان نشیمن است مرا
1111
غزالهای که مرا کرده است صحرایی
کمندِ گردنش از خودگسستن است مرا
1212
میانِ فاختگان سربلند ازان شدهام
که دستِ سروِ چمن طوقِ گردن است مرا
1313
غرض ز سِیرِ چمن، شورِ عندلیبان است
وگرنه سینهٔ پر داغ، گلشن است مرا
1414
ز چاکِ سینهٔ گل، از گرفتگی صائب
نظر به رخنهٔ دیوار گلشن است مرا

