Toggle stanza 1
پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
1

پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن

نیست ممکن موج از آب روان برداشتن

2

چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم

می توانستم اگر دست از دهان برداشتن

3

خانه خالی پر و بالی است بهر سالکان

تیر را آسان بود دل از کمان برداشتن

4

هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست

از سبوی می گرانی می توان برداشتن

5

نیست در دریای شورانگیز عالم موج را

هیچ تدبیری به از دست از عنان برداشت

6

از خدا تا کی به دنیای دنی قانع شدن؟

چند از خوان سلیمان استخوان برداشتن؟

7

برنمی گردد به ابر از گوهر شهوار آب

نیست ممکن دل ز لعل دلستان برداشتن

8

پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست

نیست حاجت پرده از کار جهان برداشتن

9

خوشتر از صد باغ و بستان است کنج عافیت

با قفس سهل است دل از گلستان برداشتن

10

می توان برداشت دل صائب به آسانی ز جان

لیک دشوارست دل از دوستان برداشتن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور