غزل شمارهٔ 3863
شاعر: صائب
Toggle stanza 1مرا امید نشاط از سپهر چون باشد
11
مرا امید نشاط از سپهر چون باشد
که ماه عید در او نعل واژگون باشد
22
چه خون که در دل نظارگی کند نگهش
بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد
33
عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد
در آفتاب قیامت ستاره چون باشد
44
زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است
که صبحدم علم شمع سرنگون باشد
55
چنان که تنگی دلها به فراخور عقل
گشاد سینه به اندازه جنون باشد
66
فریب ساحل ازین بحر بیکنار مخور
که هر سفینه در او نعل واژگون باشد
77
چرا چولاله کنم شکوه تنک ظرفی
مرا که داغ درون زینت برون باشد
88
ز سنگ لاله دلمرده خیمه بیرون زد
چراغ زنده دلان زیر خاک چون باشد
99
فغان که دیده رهبرشناس نیست ترا
وگرنه ذره به خورشید رهنمون باشد
1010
کجا زناله صائب دلت به درد آید؟
تو را که گوش به آواز ارغنون باشد
1111
غنیمت است که غمخانه جهان صائب
غمی نداشت که از صبر ما فزون باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

