غزل شمارهٔ 5615
Toggle stanza 1اگرچه چندی به زمین همچو غبار افتادم
11
اگرچه چندی به زمین همچو غبار افتادم
عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم
22
کشش بحر مرا جانب خود باز کشید
گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادم
33
شد به یک چشم زدن خرج عدم خرده من
تا جدا ز آتش سوزان چو شرار افتادم
44
شد مگر قطره من بیخبر از شکر وصول؟
که ز دریا به کف ابر بهار افتادم
55
ز آهن و سنگ چه سختی که نیامد پیشم
در دل سوخته ای تا چو شرار افتادم
66
فتح بابی که مرا شد ز گلستان این بود
که ز خمیازه گلها به خمار افتادم
77
من که یک عمر به خود راه نبردم صائب
به چه امید به اندیشه یار افتادم؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

