غزل شمارهٔ 732
Toggle stanza 1سرگشته ساخت خالِ دلارای او مرا
11
سرگشته ساخت خالِ دلارای او مرا
پرگار کرد نقطهٔ سودای او مرا
22
هر پاره داشت از دلِ من عالم دگر
شیرازه کرد زلفِ دلارای او مرا
33
گشتم تمام چشم و همان چشم بستهام
حیرت فزود بس که تماشای او مرا
44
میبود کاش دردِ گرفتاریم یکی
پیوندِ دیگرست به هر جای او مرا
55
چون آب سر دهد به خیابان باغِ خُلد
در هر نظاره قامتِ رعنای او مرا
66
خونِ هزار بوسه به دل جوش میزند
از دیدن حنای کفِ پای او مرا
77
چون کوهِ طور مغزِ مرا سرمه میکند
برقی که در دل است ز سیمای او مرا
88
از عشق جای شِکوه نمانده است در دلم
لطفِ بجاست رنجشِ بیجای او مرا
99
اقبالِ عشق ساخت به وصلم امیدوار
ورنه زیاد بود تمنای او مرا
1010
میداشت کاش حوصله یک نگاهِ دور
شوقی که میبرد به تماشای او مرا
1111
خضر آورد برون ز سیاهی گلیمِ خویش
ای عقل واگذار به سودای او مرا
1212
در کار نیست شیشه و پیمانهٔ دگر
صائب بس است نرگسِ شهلای او مرا

