Toggle stanza 1
چشمِ او چندان که مستِ خواب می‌سازد مرا
1
چشمِ او چندان که مستِ خواب می‌سازد مرا
تابِ آن موی میان بی‌تاب می‌سازد مرا
2
تا شدم محوِ جمالِ او، اثر از من نماند
چون کتان آمیزشِ مهتاب می‌سازد مرا
3
تا نگشتم دور ازو، کامل نگشتم، همچو ماه
دوریِ خورشید عالم‌تاب می‌سازد مرا
4
خوشدلم با آهِ سرد و گریه‌های آتشین
بی‌تکلّف این هوا و آب می‌سازد مرا
5
سر نمی‌پیچم چو طفل از گوشمالِ روزگار
جوهرِ تیغم که پیچ و تاب می‌سازد مرا
6
در گدازِ گوهرِ من آتشی در کار نیست
دیدنِ گل همچو شبنم آب می‌سازد مرا
7
گرچه امروز از رُعونَت سر فرو نارد به من
خاک چون گَردِ فلک محراب می‌سازد مرا
8
این سبک‌روحی که من از کُنجِ عُزلت دیده‌ام
دل‌گران از صحبتِ اَحباب می‌سازد مرا
9
خاکساران صیقلِ آیینهٔ یکدیگرند
دُردِ مِیّ بیش از شرابِ ناب می‌سازد مرا
10
می‌گذارم سر به پای خاک، صائب سایه‌وار
چرخ اگر خورشیدِ عالم‌تاب می‌سازد مرا

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور