غزل شمارهٔ 6701
شاعر: صائب
Toggle stanza 1من گرفتم برنیارد موج شمشیر از نیام
11
من گرفتم برنیارد موج شمشیر از نیام
از هوای خود خطر دارد حباب زندگی
22
در درازی عمر ما از خضر کوتاهی نداشت
رشته ما شد گره از پیچ و تاب زندگی
33
هر که دیوار یتیمی را چو خضرآباد کرد
گرد راه از خویش می شوید به آب زندگی
44
تا نگردیده است از قد دو تا پا در رکاب
بهره ای بردار صائب از شراب زندگی
55
در ته ابرست دایم آفتاب زندگی
بی سیاهی نیست هرگز داغ آب زندگی
66
می شود از تلخی تعبیر، زهر ناگوار
در نظرها گرچه شیرین است خواب زندگی
77
تا نفس در سینه ها مشق سراسر می کند
کاغذ با دست اوراق کتاب زندگی
88
نیست چندانی که سازد گرم چشم روزنی
جلوه پا در رکاب آفتاب زندگی
99
بر سکندر شد گوارا تشنگی، تا خضر را
غوطه در زهر ندامت داد آب زندگی
1010
تلخیی دارد که ساغر را به فریاد آورد
می نماید گرچه لب شیرین شراب زندگی
1111
تشنه می سازد به تیغ آبدار نیستی
خاکیان را منت خشک سراب زندگی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

