غزل شمارهٔ 4

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: رباشدجدا

صنف: غزل

Toggle stanza 1
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
1
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا
2
از فشردن غوطه در دریای وحدت می‌زند
گرچه از هم بند بند نیشکر باشد جدا
3
رشتهٔ سازی است کز مضراب دور افتاده است
دردمندان را رگی کز نیشتر باشد جدا
4
خازن گنج گهر را دورباشی لازم است
نیست ممکن کوه را تیغ از کمر باشد جدا
5
بی تکلف، مصحفِ بر طاق نسیان مانده‌ایست
حسن نوخطی که از صاحب‌نظر باشد جدا
6
از دلیل عقل بر من کوه و صحرا تنگ شد
وقت آن سرگشته خوش کز راهبر باشد جدا
7
چون نگینِ از نگیندان بر کنار افتاده‌ایست
از سر زانوی فکر، آن را که سر باشد جدا
8
می‌کند بی‌اختیاری عاشقان را کامیاب
نیست ممکن بهله را دست از کمر باشد جدا
9
از جهان سردمهر امید خونگرمی خطاست
شیر در یک کاسه اینجا از شکر باشد جدا
10
از هم‌آوازان دو بالا می شود گلبانگ عیش
وای بر کبکی که از کوه و کمر باشد جدا
11
دست کمتر می‌دهد جمعیت نیکان به هم
نقطه‌های انتخاب از یکدگر باشد جدا
12
سلک جمعیت بدان را نیز می‌پاشد ز هم
نقطه‌های شک اگر از همدگر باشد جدا
13
تا نگردد پخته دل عضوی‌ست از اعضای تن
کی ز برگ خویش در خامی ثمر باشد جدا؟
14
معنی بیگانه صائب می‌کند وحشت ز لفظ
از تن خاکی دل روشن‌گهر باشد جدا

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور