غزل شمارهٔ 3831
Toggle stanza 1شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد
11
شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد
که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد
22
اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند
به گرد آتش این کاروان صبا نرسد
33
کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش
به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد
44
فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویش
گذاشته است به طاقی که دست ما نرسد
55
ز مال رزق حریصان بود غبار ملال
که غیر گرد ز گندم به آسیا نرسد
66
جگر گداز بود زردرویی منت
خدا کند که مس ما به کیمیا نرسد
77
همان ز مردم هموار می کشم خجلت
به خاکساری من گرچه نقش پا نرسد
88
سپند خال ازان دایم است پابرجا
که چشم زخم به آن آتشین لقا نرسد
99
خموش باش اگر پخته گشته ای که شراب
ز جوش تا ننشیند به مدعا نرسد
1010
تمام نیست عیار کسی که چون خورشید
به ذره ذره فروغش جدا جدا نرسد
1111
میان ساختن و سوختن تفاوتهاست
به گرد خاک ره یار توتیا نرسد
1212
ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائب
سبکروی که به سر منزل رضا نرسد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

